تبليغاتX
Everlasting Life

Everlasting Life

زندگی تا ابدیت

بعد از حدودا یک سال برگشتم که یه پست بذارمو برم

بنا بر دلایلی دیگه اینجا پست نمیذارم

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که میرم به صورت کاملا ناشناس و از نو یه بلاگ شایدم یه سایت میزنم و مطالبمو اونجا میذارم

اکثر کسایی که اینجا سر میزنن اشنا هستن واسه همین راحت نیستم دیگه حرفامو اینجا بزنم چون میدونم خیلی بد بهشون بر میخوره

این بارم اسم وبلاگمو به هیچ کسی نمیگم تا به این مشکل نخورم

فعلا


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:15  توسط Emperor  | 

یک نظر خصوصی


اخیرآ یه نظر خصوصی برام رسید که کلی برام جالب بود گفتم شمام بخونید نظرتون رو به این (حالا هر کی ) بگید.

ایشون در رابطه با پست Marley & Me این نظر رو ارسال کردن :

چه پست کودکانه ای
این بابایی که این خانم رو در آغوش گرفتن هم مثلا مردن.
واسه اونم گریه کردی یا فقط واسه یه حیوون؟
اگر کسی رو سراغ نداری که مثل یه سگ با وفا باشه پس این رو نمی دونی که انسان صفر و یک نیست.
سگ شاهکار نمی کنه چون غریزشه.
اینکه خدا به جنابعالی اختیار داده یه حیوون رو با خودت مقایسه کنی با عث می شه که انسان با حیوون یک نباشه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب نظر من که کاملا مشخصه ولی یه توضیح کوچیکی میدم.

من اینجاهیچ مسئله خصوصی ندارم پس هر چی هست همه میبینن!

شما که از حرفاتون مشخصه این فیلمو اصلا ندیدی !!! پس چه طور داری قضاوت میکنی من موندم !

به نظر من سگ که جای خودشو داره حتی یه موش که به دید خیلی از ادما کثیف ترین موجوده بازم از نظر من با خیلی از ادما برابری میکنه شایدم بیشتر .

تقریبا حدث میزنم جزو چه دسته ای هستی ! همون دسته که با چماق تو سره هم نوع خودشون میزنن و مغض های کاملا شستشو شده دارن و غیر دارو دسته خودشون هیچ کسیو حاضر نیستن ببینن چه برسه به اینکه طرف توی بلاگش عکس یه زن نیمه برهنه از دیار کفر رو گذاشته باشه و بابت سگ مردشون گریه کرده باشه!

من یه جمله ای دارم که میگم : اگر هر ادمی به اندازه یه سگ یه گاو یا یه پشه میفهمید دیگه هیچ مشکلی پیش نمیومد ، سگ قد خودش میفهمه چه بسا بیشتر (ثابت شده) گاو هم تقریبا از اون چیزی که باید باشه بهتره ! و هر موجود دیگه ای هم همینطور غیر ... ، ولی معمولا انسانها به ندرت اون چیزی میشن که باید باشن ...

نظر بذار حالا هر کی هستی !



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:0  توسط Emperor  | 

و این نیز بگذرد


هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد \/ هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد

وین بوم ِ مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب \/ بر دولت آشیان ِ شما نیز بگذرد

باد ِ خزان ِ نکبت ِ ایّام ناگهان \/ بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد

آب ِ اجل که هست گلوگیر ِ خاص و عام \/ بر حلق و بر دهان ِ شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز \/ این تیزی ِ سِنان ِ شما نیز بگذرد

چون داد ِ عادلان به جهان در بقا نکرد \/ بیداد ِ ظالمان ِ شما نیز بگذرد

در مملکت چو غُرّش ِ شیران گذشت و رفت \/ این عوعو ِ سگان ِ شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست \/ گَرد ِ سُم ِ خران ِ شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت \/ هم بر چراغدان ِ شما نیز بگذرد

زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت \/ ناچار کاروان ِ شما نیز بگذرد

ای مُفتَخَر به طالع ِ مَسعود ِ خویشتن \/ تاثیر ِ اختران ِ شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید \/ نوبت ز ناکسان ِ شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن ِ دگر کسان \/ بعد از دو روز از آن ِ شما نیز بگذرد

بر تیر ِ جَورتان ز تحمّل سپر کنیم \/ تا سختی ِ کمان ِ شما نیز بگذرد

در باغ ِ دولت ِ دگران بود مدّتی \/ این گُل، ز گُلسِتان ِ شما نیز بگذرد

آبی ست ایستاده در این خانه مال و جاه \/ این آب ِ نارَوان ِ شما نیز بگذرد

ای تو رَمِه سَپُرده به چوپان ِ گُرگ طبع \/ این گُرگی ِ شُبان ِ شما نیز بگذرد

پیل ِ فَنا که شاه ِ بَقا مات ِ حُکم ِ اوست \/ هم بر پیادگان ِ شما نیز بگذرد

ای دوستان خَوهَم که به نیکی دُعای ِ سِیف \/ یک روز بر زبان ِ شما نیز بگذرد
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:6  توسط Emperor  | 

بی عنوان




گرگها خوب بدانند در این ایل قریب


گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز


گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند


توی گهواره چوبی پسری هست هنوز


آب اگر نیست نترسید که در قافله مان


دل دریایی و چشمان تری هست هنوز


زهرا رهنورد
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:42  توسط Emperor  | 

Marley & Me

تو زندگیم یاد ندارم اینقدر که به خاطر Marley گریه کردم دیشب ، به خاطر فوت یه انسان گریه کرده باشم.

Marley کیه ؟ خوب راستشو بخواید مارلی اسم یه سگ فوقالعاده دوس داشتنیه ، بیشتر از این تعریف نمیکنم فقط پیشنهاد میکنم قبل نظر دادن حتما فیلمو ببینید!

از سکانس اخر فیلم خیلی خوشم اومد:

یه سگ هیچ کاری به ماشین های شیک ... یا خونه های بزرگ ، یا طراحی های لباس نداره.

حتی اگه خیس هم بشه کاریت نداره.

برای سگ احمیتی نداره که تو پولداری یا فقیری ... زرنگی یا کودنی باهوشی یا احمقی.

فقط کافیه قلبت رو بهش بدی ، تا اونم قلبشو بهت بده.

چنتا ادم توی دنیا مثل اون پیدا میشن ؟

چنتا ادم هستن که باعث میشن تو حس به خصوصی پیدا کنی ؟

چنتا ادم هستن که باعث میشن تو حس فوقالعاده ای پیدا کنی ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:56  توسط Emperor  | 

اصراف که میکنید یکمیشم مصرف کنید

ماشالا سه برابر مصرف کشورای پیشرفته انرژی مصرف میکنیم اخرشم میریم تو مترو اتوبوس مسجد و ... احساس میکنیم هر آن احتمال داره ریه هامون شیمیایی بشه.

به خاطر رضای خدا از این همه ابی که مصرف میکنید یکمیشو بریزید رو خودتون یه کم شامپو یه نمورم صابونم بمالید چیزی ازتون کم نمیشها ، میدونم براتون سخته و فکر میکنید شاید این ابی که میریزید یه دفعه بشه بنزینو اتیش بگیرید ، ولی حد اقل اگه به فکر خودتونم نیستین به فکر بقل دسیتون باشید.

از شدت ایمانتون خفه شدم ، بابا بی خیال منو باش اومدم اینجا دارم به کی اینا رو میگم ؟ راحت باشین ، من ناراحتم پس یه فکری واسه خودم میکنم.

مسلمانی ز سر گیرید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:43  توسط Emperor  | 

من کسی نیستم جز او ...

در سکوت می خوانم , می خندم , می رقصم ..!

به دست کیست بند گاهواره ام ..؟!



دعاي تسليم

   چرامضطرب و نگران مي شويد؟خود را به من بسپاريد. آنگاه من خود به مشكلاتتان فكر مي كنم. من هيچ چيز از شما نمي خواهم. مگر اينكه خود  را به تمامي به من بسپاريد.من تنها زمانی در كارهاي شما مداخله خواهم كرد كه شما چگونه تسليم شدن را بياموزيد. آنگاه ديگر لازم نيست هيچ نگراني داشته باشيد.با همه ترسها و نااميدی ها خداحافظي كنيد.ولي شما در عمل نشان مي دهيد كه به من اعتماد نداريد ،حال آنكه مي بايد چشم و گوش بسته به من تكيه کنید.

تسليم يعني فكرتان را مشغول مشكلات و مسائل نكنيد.بلكه همه چيزرا بدست من بسپاريدو بگوييد:خداوندگارا،اراده تو جاری شود،تو مشكلاتم را حل كن.تسليم يعني آنكه بگوييد:خداوندگارا ، ستايش ترا كه همه چيز بدست توست وتو امور مرا به بهترين نحو و آنگونه كه به صلاح من است تدبير میكنی.

بياد داشته باشيد كه فكر كردن راجع به نتيجه كار  خلاف تسليم بودن است.آن به اين معني است كه شما نگرانيد كه چرا مسئله ای آن نتيجه دلخواه شما را ببار نياورده است.اين نوع رفتار نشان مي دهد كه شما عشق من به خود را باور نداريد و به اين حقيقت كه زندگی شما تحت كنترل من است و هيچ چيز از سيطره من خارج نيست، اعتقاد نداريد. 

هيچگاه راجع به اينكه مسئله اي چگونه و به چه نحوی تمام خواهد شد وچه پيامدهايی بدنبال خواهد داشت، فكر نكنيد.اين وسوسه در شما نشان اين است كه به من اعتماد نداريد. اگر مي خواهيد كه من امور شما را به عهده بگيرم مي بايد تمام تشويش ها و نگرانيها را كنار بگذاريد.من تنها زماني شما را هدايت مي كنم كه شما خود را كاملا به من سپرده باشيد و زماني كه من شمارا از راهي به راه ديگری كه انتظارش رانداريد هدايت كنم،خود شما را در ميان بازوانم حمل خواهم كرد.

آنچه شما را به طور جدی نار احت می كند،استدلالها ، نگرانيها و تشويش هايي است كه خود برای خود ايجاد مي كنيدواينكه مي خواهيد خواست خود را بهر قيمتی كه شده بدست آوريد.من مي توانم تمام مايحتاج شما را، چه مادی و چه معنوی،برآورم. فقط اگربه من بگوييد: تو نيازهاي مرا برآورده  سازو سپس با چشمان بسته آرام بگيريد. بشما نعمتهای فراوان خواهم داد اما فقط در صورتی كه خودرا كاملا ً به من سپرده باشيد و بمن توكل كرده باشيد. ولی شما تنها زمان ناراحتی به من دعا مي كنيد و از من می خواهيد كه مشكلاتتان را آنگونه كه خود می خواهيد حل كنم. در حقيقت شما به من اعتماد نداريد و فقط می خواهيد كه من آرزوی شما را برآورده كنم و خود را با خواست های شما وفق دهم.

به مانند آن بیماری نباشید که نزد طبیب رفته ولی خود نسخه خود را می پیچد. بلکه حتی درمواقع ناراحتی چنین دعا کنید: خداوندا، تورا ستایش می کنم و از تو برای این مشکلی که حکمتی در آن است سپاسگزارم و از تو می خواهم که همه چیزرا برای من در این زندگی زمینی و گذرا به بهترین وجه تدبیر کنی،زیرا تو میدانی چه چیز به صلاح من است.

گاهی شما حس می کنید که مصیبت ها و پیشامدهای ناگوار بجای کم شدن بیشتر می شوند.نگران و مضطرب نشوید.چشمهایتان را ببندید و با ایمان کامل چنین دعا کنید: اراده تو جاری شود. و آنگاه که چنین گفتید، من حتی اگر لازم باشد معجزه نیزمیکنم. ولی تنها زمانی چنین خواهم کرد که خودرا کاملا به من سپرده باشید. من همیشه به شما فکر می کنم ولی تنها زمانی می توانم به کمکتان بشتابم که شما نیز کاملا ً به من تکیه کرده باشید.


اگر با معجزه سکوت آشنا شدید , به دیدار دنیای آشنا , زیبا و کامل درون می روید

دیگر ناملایمات دنیا معنا ندارد

آنگاه خدای خود را در آغوش بگیرید و با او عاشقانه راز و نیاز کنید

.. !



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:42  توسط Emperor  | 

لعنت بر شيطان یا بر خودم !


به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.

پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم:«مگر چه كرده ام؟»

گفت:«مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

 با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این شعرم کاری از گروه مستان هست که با صدای همایون واقعا دگرگون کنندس ، چون شعرش با موضوع میخونه مینویسم :

داد درويشي از سر تمهيد

سر قليان خويش را به مريد

گفت که از دوزخ اي نکو کردار

قدري آتش بروي آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عقد گوهر زدرج راز آورد

گفت که در دوزخ هرچه گرديدم

درکات جحيم را ديدم

آتش و هيزم و ذغال نبود

اخگري بهر اشتعال نبود

هيچکس آتشي نمي افروخت

ز آتش خويش هر کسي مي سوخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:13  توسط Emperor  | 

برگی از دفتر عشق 1

I Need You Tonight

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:42  توسط Emperor  | 

واقعیتی به نام اراده (خواستن توانستن است)

بالای ساختمون اصلی تو میدون ژانستر توی منطقه دیپلماتیک شهر پاریس نشسته بودم ، از پشت بوم یه نگاهی به موقعیت محل انداختم ، در کیفو باز کردم شروع کردم یه سوار کردنش ، توی گوشه سمت چپ پشت بوم یه جای استتار مناسب پیدا کردم ، تک فشنگیم که داشتم گذاشتم تو اسنایپم ، نشستم تا سر تایم مورد نظر سوژمو اکی کنم ، توی این مدت وقایع گذشته زندگیمو مرور کردم ، یه نیگا به ساعت انداختم دیدم وقتشه نیم خیز شدم نشونه رفتم سمت پنجره دفتر سینشو هدف گرفتم اماده بودم که با اشاره انگشتم همه چیزو تموم کنم ، اما برای اولین بار به خودم گفتم ببین میتونی نزنی ! سخت بود ولی راحت بی خیالش شدم ...

وسایلمو جمع کردم برگشتم تو ماشین و داشتم به قدرت ارادم فکر میکردم...

بعد اون روز تصمیم گرفتم برم ایتالیا و یه زندگی اروم و خوب واسه خودم درست کنم ، بعد از اسکانم یه لامبورگینی Reventon خریدم ، تو خیابون خیلی از مردم سعی میکردن هر طوری شده از من سبقت بگیرن , شایدم بعضی مواقع کل کل و من خیلی ساده میتونستم با یه نمور نیش گاز تمام ماشینای اتوبانو بفرستم تو اینه عقبم ولی رو فکرم تسلت پیدا کردمو گفتم میتونم ولی نمیرم ...

بعد مدتی یکی از دوستای قدیمیم که حالا یکی از کله گنده های مافیای فروش صلاح تو ایتالیا بود منو یه شب دعوت کرد به مهمونی به صرف همه چی ! با اولین نگاه دیدم راحت به اندازه دو برابر مصرف مهمونا کوکائین و مشروب و ... هست ، یه سریا تو کوک خفه بودن یه سری تو مشروب غرق .

خانومی به من نزدیک میشد ، هر لحظه چهرش برام اشناتر میشد ! اوه خدای من حدثم نمیزدم جولی رو اینجا ببینم اونم بعد این همه سال ، واقعا میتونم بگم جزو زیبا ترین موجودات خلق شده تا به امروز بود ، هنوزم شیطنتو شرارت از چشماش می بارید ، ما دوران دانشجویی با هم تو یه دانشگاه بودیم و تقریبا پایه صابت همه کارای خلاف همدیگه ، کلی با هم صحبت کردیم و بازم مثل همیشه سعی داشت منو محسور خودش کنه.

جولی اون شب خیلی سعی کرد با تمام شگردایی که بلده منو بکِشه سره میز قمار و بعدشم کوک ، ولی دیگه مثل دوران گذشته نبودم خیلیا اون شب تعجب کردن از اینکه نه قمار کردم نه کوک زدم نه مشروب ، فقط نشستم به رقص زیبای رقاصای مهمونی نیگا کردمو لذت بردم ، وقتی شب برگشتم خونه واسه اولین بار تو عمرم بود که بعد از یه مهمونی یه همچین حسی داشتم ، نمیتونم تعریف کنم حسمو  ،ولی میدونم به خاطر اراده ای بود که تا اون شب ازش استفاده نکرده بودم ...

و این داستان شاید ادامه داشته باشد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:24  توسط Emperor  |